بنام عادل بی همتا
داد جارويی به دستم آن نگار .. . .. گفت کزدريا برانگيزان غبار
دردانهی من و ناهيد
نگاهی به بی نهايتِ آسمانِ فرهنگ و انديشه
دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳٩٠
دور از دیار نخواهم شد...

این آخرین شعر بانوی غزل سیمین بهبهانی است. به نقل از صفحه بهنود:

خواهی نباشم و خواهم بود دور از دیار نخواهم شد
تا "گود" هست، میان دارم اهل کنار، نخواهم شد
یک دشت شعر و سخن دارم حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم آسان شکار نخواهم شد

من زنده ام به سخن گفتن جوش و خروش و برآشفتن
از سنگ و صخره نیاندیشم سیلم، مهار نخواهم شد
گیسو به حیله چرا پوشم گردآفرید چرا باشم
من آن زنم که به نامردی سوی حصار نخواهم شد
برقم که بعد درخشیدن از من سکوت نمی زیبد 
غوغای رعد ز پی دارم فارغ ز کار نخواهم شد

تیری که چشم مرا خسته ست بر کشتنم به خطا جسته ست
"بر پشت زین" ننهادم سر اسفندیار نخواهم شد
گفتم از آنچه که باداباد گر اعتراض و اگر فریاد
"تنها صداست که می ماند" من ماندگار نخواهم شد
در عین پیری و بیماری دستی به یال سمندم هست
مشتاق تاختنم؛ گیرم دیگر سوار نخواهم شد.



پنجشنبه ٥ آبان ،۱۳٩٠
در آستانه دهه 40 زندگی ام...

این هم فالی که رفیق شفیق من برام در آستانه دهه  40 زندگی ام گرفته:

بر سر قایقش اندیشه کنان  قایق بان
دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:
"
اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد."

سخت طوفان زده روی دریاست
نا شکیباست به دل قایق بان
شب پر از حادثه.دهشت افزاست.

بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان
نا شکیباتر بر می شود از او فریاد:
"
کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!"

[نیما]



جمعه ۱٠ تیر ،۱۳٩٠
آسمان تیره خرمشهر ...

امروز در خبرها خواندم که برای چندمین بار متوالی در سال جاری، توده غلیظ گرد و غبار آسمان شهرهای آبادان و خرمشهر را تیره کرده است.

اما آنگونه که من میدانم, آسمان خرمشهر سالهاست که تیره و تار است! و در این میان هیچ کدام از دولت های گذشته قدم موثر و پیوسته ای برای بازسازی و ترمیم ش بر نداشتند. همه سعی و کوشش آنها محدود  شد به طرح های شعاری و تبلیغاتی که جز هدر دادن سرمایه ملی دردی از شهر و شهروندانش دوا نکرد. از دولت پر طمطراق سازندگی و دولت سیاست زده اصلاحات گرفته تا دولت کنونی عدالت گرای گدا پرور هیچگاه طرحی جامع و واقع گرا برای ترمیم چهره خسته و جنگ زده شهر بطور جدی ارایه نکردند. حالا گیریم چند روز در سال گرد و غبار آسمان شهر را بپوشاندو بعد چند روز بادی بوزد و این غبار را با خود ببرد. با سیمای ناامید و همیشه غم گرفته شهر چه باید کرد. آخرین بار شاید بهار 81 بود که خرمشهر را دیدم. خیل بیکاران کنار دیوار آفتاب گرفته بودند- خانه های بسیاری همچنان نیمه تمام رها شده و انبارهای خالی کنار گمرک- همه و همه گواهی بر این بود که کسی این شهر را جدی نمی گیرد. نه مسولین و نه ساکنان محدود آن.

حالا شنیده ام برای سال آینده که ایران میزبان کشورهای غیر متعهد است می خواهند 600  میلیون دلار بدهند برای ساخت محل کنفرانس در کیش!!؟ همینقدر میدانم که دو سالن مجلل بنام سالن اجلاس سران در تهران پیشتر ساخته شده و به بهره برداری رسیده است. پول وسرمایه ممکن است شرط کافی جهت بهبود وضعیت اسفناک خرمشهر نباشد اما بی شک شرط لازم برای اجرای هر طرحی در آنجا خواهد بود.



پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳٩٠
حکایت سوم -انگاری دود شده رفته هوا
بار سوم بود که زنگ رو فشار میدادم که خانومی چادر بسر از دو تا خونه اون ور تر سرشو نصفه نیمه از در بیرون کرد و با صدای کمی گرفته گفت: نیستن آقا - بی بی
 جهان خونه نیست -
گفتم نمیدونین کی برمیگردان -
گفت والا چه عرض کنم خیلی وقته کسی از بی بی جهان خبر نداره - این آخری ها  میگفتن ناخوشه- رفت سفر خارجه و برگشت اما یکی دو ماهه انگاری دود شده
رفته هوا...
شاید دوباره رفته باشه خارج پیش پسرش؟
نه! اگه میخواست بره میامد برای خدا حافظی- اینجوری بی خبر نمیرفت- انشاءالله  هر جا هست سالم و تندرست باشه - سی ساله اینجا تو این محله ام - ندیدم کسی
 با بدی ازش یاد کنه- هرچند این آخری ها بعد از فوت آقا نصی زیاد آفتابی نمیشد و بیشتر تو خودش بود-
حالا فکر میکنی از کجا بتونم خبری ازش بگیرم- والا چه عرض کنم- دختر این مستاجر بالایی ما باهاش خیلی دمخور بود اما الان یک ماهی میشه اون ها اسباب کشی
 کردند و رفتن شهرستان..
ممنون خانوم- حالا یه یادداشت اینجا برا ش میزارم با شماره تلفن اگه برگشت باهام تماس بگیره-
آخرین بر بعد از عملش دیدمش - عمده بود مطب دکتر اخلاصی احتمالا دختری هم که  باهاش بود همونیه که خانوم همسایه میگفت. حالا هر دو شون آب شدن و رفتن
زیره زمین یا به گل اون خانوم دود شدن و رفتن هوا... نکنه دختره وارش داشته بردش شهرستان پیشه خودش-
شرمنده که دوباره مزاحم میشم - حالا دیگه خانوم همسای با اعتماد بیشتر داره  خونشو کاملا باز کرده بود و تمام قد ایستاده بود تو چارچوب - میشه بفرمایین این
 مستاجر قبلیتون تشریف بردن کدوم شهرستان -
رفتن مراغه - از طرف پدر اهله مراغه بودن - انجا باغ داشتن انگاری - اسمشون ؟
 نزاشت حرفام تموم بشه - آقای جوزانی بود - دخترش هم عصمت -.....
به شب نکشیده نشستم تو قطار تا مراغه- 6-7 ساعت مغتنم برای هم آغوشی با خاطره و رویا- .....


چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳٩٠
قسمت دوم- حکیم

به سیروس و فرشته نگفته بود. فقط بهادر خبر داشت. دکتر تولایی براش  یه وقت گرفته بود از بیمارستان قلب. دو هفته وقت داشت  کارهای عقب موندشو سرو سامون بده. به بهادر هم گفته بود. چشای بهادر پر اشک شدند وقتی بی بی حکایت کوچک شدن قلبشو براش گفت. وسط این معرکه آقا نصی مدام از این وره اتاق به اون وره اتاق میرفت و می آمد و  غرغر  میکرد: آخه این دیگه چه مرضیه. مگه قلب آدم هم آب میره. بعدش اهی کشید و زد  روی دستش. عجیبه - تو مطمئنی که دکتر همین رو گفت ؟ نگفت چرا ؟ چه جوری؟ 

برای خودش یه برنامه کامل با تمام جزییات برای این دو هفته گذاشته بود،

نباید چیزی از قلم می افتاد. از حلالیت طلبیدن از همسایه ها و تسویه حساب با کاسبای محل تا  خرید کفن و توصیه هایی  برای  مراسم تدفینش به  دختر سید مرتضا همدم تنهاییش .  

تا رسید خونه ، بچهای خواهرش پشت در بودند. سماور و که به برق میزد، آقا نصی گفت :  حالا  مطمئنی که باید حتما عمل کنی، دوا درمون دیگهی نداره ؟ قرصی?شربتی?          



یکشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳٩٠
بساط شب عید و حکیم و قلب آب رفته‌ی بی بی جهان

قسمت اول-بساط شب عید:

از اون سر دنیا پا شدی، این شب عیدی اومدی اینجا چی کار؟ این رو آقا نصی پرسید. همانطور که متکا زیر بغل دراز کشیده بود وسط مهمون خونه. بی بی داشت پارچه های سفیدی که قبل از مسافرت روی مبل ها انداحته بود رو یکی یکی با دقت جمع می کرد. خوب تو که تمام  زمستونو و سرماش رو تحمل کردی و موندی -چار روز بیشتر میموندی هوا گرم تر و بهتر می شد-لااقل آفتاب اونجا رو هم میدیدی بعد میامدی؟ کار اداری داشتی- قرار کاری داشتی؟ بی بی بی اعتنا به غر غر های آقا نصی مشغول پرده هابود. یه لحظه دستشو گرفت به دیوار -احساس سر گیجه کرد.  چشماشو بست و  نشست روی زمین. همونجا خوابش برد. هنوز به تغییر ساعت عادت نکرده بود. هوا تاریک بود که از خواب  بلند شد. تا چند ثانیه منگ بود نمیدونست کجاست. نور کم سویی از جراغ کوچه مثل یک نوار زرد رنگ افتاده بود روی عکس قاب شده آقا نصی. در اتاق مهمون خونه، چشمهای آقا نصی بود و نوری بی جان و بی بی جهان.

صبح اول وفت-چند دقیقه ای رو جلوی آینه اطاق خواب ایستاد. یکم بیشتر از معمول به خودش رسید. بعد هم بی درنگ، انگاری متوجه تاخیری شده باشه،  سفره هفت سینشو برسم همه ساله چید توی زنبیل و با یه جعبه شیرینی کرمونشاهی از خونه زد بیرون. تو اتوبوس انگاری یه لحظه خوابش برد. آقا نصی با اون ته خند همیشگیش گفت: شد یه بار تو اتوبوس بشینی و خوابت  نبره-چرت نزنی؟ همون طوری که صورتشو به شیشه اتوبوس چسبونده بود لبخندی زد و  چادرش رو رو سرش مرتب کرد. ابن باویه این روزا شلوغ تر از روزهای دیگه می شه. اول قبر رو شست- زیر اندازشو انداخت و بعد با وسواس تمام سفره هفت سین رو چید روی قبر آقا نصی ؛



سه‌شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٩
sms...

Richard: Tu es parti manifester contre ton président ?? Attention la bas ils tirent tout de suite !! Richard

Kamen:  No, malheureusement, je ne suis pas assez courageux pour être la, je suis comme un lâche!! Mon coeur est brisé de ce qui se pass dans mon pays,

Richard: Ton pays c est la belgique ;-)

Kamen: lool , pas encore, peut être dans quelques ans !?



سه‌شنبه ٧ دی ،۱۳۸٩
با چه رویی به آسمان نگاه کنیم؟

 

آنروزها که دلم خون بود و صورتم سرخ -آن روز های سرد و سیاه  - آن تابستان لعنتی - که در بهت کامل - تمام روز خبر ها را لحظه به لحظه دنبال میکردیم  - برای مازیار نوشتم :

بمن بگویید با چشمان پر خون واشک مادران داغدار - با نگاههای خسته و غبار گرفته پدران و با خشم بازماندگان چه کنیم؟ با این شتک خون بر مناره های خاموش شهر چه باید کرد؟ با چه رویی به آسمان نگاه کنیم؟

 



چهارشنبه ۱ دی ،۱۳۸٩
حافظ و شب یلدا

دیشب در جمع کوچکی از دوستان شب یلدایی داشتیم که به تفال از حافظ ختم شد:

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد   به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
آن جوان بخت که می‌زد رقم خیر و قبول   بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک   رهنمونیم به پای علم داد نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد   ناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحر   آشیان در شکن طره شمشاد نکرد
شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار   زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد
کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد   هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق   که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد
غزلیات عراقیست سرود حافظ   که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد



جمعه ٢٦ آذر ،۱۳۸٩
روایتی از یک تابلو

 - دیشب ساعت 6 که در راه خونه بودم بارون شدیدی گرفته بود. ساعت 7 نشده ناهید   گفت بیرون و دیدی چه برفی نشسته !?

  - الان که دارم اینو مینویسم, اینجا بعد از ظهره و من دارم از پنجره اتاق محل کارم بیرون رو نگاه می کنم, برف مثل حریر سفیدی روی درختا نشسته و نسیم و  آفتاب دارند سر شاخه ها رو نوازش میکنند, بعد از روزها حالا آسمون آبی هم به همه این زیباییها اضافه  شده. دلم نیومد این تابلو  زیبا رو برای دوستان امروز و فردایم روایات نکنم, برای آنهایی که شاید یک روزی اینجا اینو میخونند که نه دیگه از راوی خبری هست و نه از این پنجره و سرشاخه های سپید.  

-زیبایی ها حتا اگه دم دست ما هم نباشند,  روایاتشون آدم و سرحال میاره. 

 



[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]