بنام عادل بی همتا
داد جارويی به دستم آن نگار .. . .. گفت کزدريا برانگيزان غبار
دردانه ی من و ناهید
نگاهی به بی نهايتِ آسمانِ فرهنگ و انديشه
سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠
بی عنوان-------

دروغ چرا- بعضی وقتها انقدر از این دنیا و آدماش -مخصوصا از خودم- نا امید میشم که می گم بابا این دنیا مال خودتون ما رفتیم. بعدش یه شونه ای بالا می اندازم و میگم - اصلا همش واسه شما - یکی بیاد و برگه دفن ما رو صادر کنه بریم رد کاره خودمون- واسه چی باید این فضای  بی وفا  و قدر نشناس و تحمل کرد. علی رغم اینکه خیلی ها فکر می کنند دنیا روی سر انگشت آدمای بزرگ  می چرخه، به باور من ، این دنیا رو ادمای کوچک و بی ریشه اداره می کنند - ادمای متوسطی که هر روزه کارشون اینه که بزرگترین ارزشها وامور انسانی رو به وقایعی سطحی و پیش پا افتاده تبدیل کنند . آنچنانکه معده ضعیفشون  -مغز نارسشون- بتونه هضمش کنه. آدمای بزرگ و پیشرو در تمام طول تاریخ برده نا خواسته این جماعت بوده اند، برده جماعت زور و زر و تزویر. اون وقت -تو این میونه کارزار پلشتی ها و خوبی ها- امثال منی که نه روح و اندیشه بزرگی دارند که در زمره دانایان بحساب بیان و نه حاضرند تن به دریوزگی های این دنیا بسپرند، یه جورایی سرگردان و حیران روزشو نو به شب می رسونند و شب و تاریکی براشون میشه مجالی برای مخفی شدن از خودشون و خواب بهانه ای برای زندگی در رویاهای دست نایافته. خواب میشه مفری برای بیداری نا خواسته.  اون وقته که زندگی شون خلاصه میشه به : «از تاریکی بیرون آمد، به آفتاب هشداری داد و باز به دخمه تاریک و تنگ خویش فرو غلتید......» 



چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠
بهار در راه است ....

بهار در راه است و من هنوز در بیراهه راه خودخواهی هایم دارم پرسه می زنم. بهار در راه است و من تا اعماق وجودم بوی زمستان می دهد. بهار در راه است و سر شاخه های نگاهم هنوز در خواب زمستانی غوطه ور. بهار در راه است و راه، آن راه خاکستری مرا به تمامی در خود گرفته. بهار در راه است و من آماده پیشوازش نیستم... 

بهار در راه است و مانده ام که سهم من از این بهار دیگر چه خواهد بود. بهار درراه است و آرزوهای بزبان نیامده من نیز....



سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠
دلدادگی

دلدادگی و طی طریق در راه دل، سامان و انصباط مخصوص به خودشو می طلبه-باید آدم راهش باشی و مهیای دشواری هایش -اون هم توی این روزگار عجایب چند صد گانه. ورود به حریم و حرم دل اّداب مخصوص خودشو می طلبه. که البته بنده به گواهی این سالها از آن چندان بهره ای نبرده ام. 

" هزاره‌ی ترک مهر و دلدادگی " اسم قشنگیه واسه این روزگار بی پیر...هرچند هرکجا مهر و دلدادگی نیست تا دلت بخواد خودخواهی و خودکامگی فراوونه...دروغ چرا ما یه همشهری داشتیم که اون روزای نچندان دور، خیلی به خودش می نازید و روزگاری خودشو از قماش دلدادگان می پنداشت. چه خیال خامی. سال و ماهی نشده از سر عجز و ناتوانی و یا شاید خستگی در راه دل، به بی راه زد و از بیابون های اطراف قم سر در آورد. بارها دیده بودمش که با مور وملخ بیابون همدم شده بود. خدا قسمت کافر نکنه... بلا روزگاریست دلدادگی....



پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠
ضد خواب

La nuit blanche:

زمانهایی می شود که اکراه دارم سر به بالش بگذارم و در نتیجه خودم را مهمان یک شب زنده داری نا خواسته می کنم. این سو و ان سو سرکی می کشم و به خامی با خود می اندیشم : اگر نخوابم و چشمانم را باز نگه دارم دنیا از پلشتی و بد خواهی دست بر می دارد. در این میان خود را گزمه و عسس می پندارم. به خود می قبولانم که دنیا در معرض و محضر چشمان باز من و ما دست به خطا نخواهد برد- چه خیال خامی-خوب می دانم این بی حیا دژخیم بد اندیش از خرابی و ویرانی اذهان مشوش وخسته ما دست برنخواهد داشت .

:La porosité

در آمد و شد زندگی ، در ذهن و روح آدمی حفره های کوچکی پدید می آیند که با هیچ چیز پر نمی شوند و شاید روزی از بد اقبالی این حفره ها با هم یکی شده خلا بزرگی را باعث شوند. حفره های کوچکی که به حسرت ها و  خواهش های دست نایافته تعبیر می شوند. جای خالی دردانه یکی از این حفره هاست.

La distance:

مدام باید در کار تنظیم فاصله مان با اطراف باشیم؛ با ادمها، با ماشینها، با دیوار ها و با همه اجزای پیرامونی. باید مدام دقت کنیم فاصله مان کمتر از حد مجاز ظرفیت ما و دیگران نشود. و حال  اگر این فاصله زیاد شد، آن را با درایت وآگاهی پر کنیم؛ گاهی با اشکی، گاهی با لبخندی و شاید با نگاهی گرم و خوشرنگ. بیش از همه اینها مجال پر کردن فاصله ها دست نمی دهد الا به کلام. کلام اولین و آخرین راه است. 

 



پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠
هشیاری

در سطوح گوناگون و پیچده‌ی هوشیاری، یکی هم آگاهی آدمی از خویش است، به خود بودن است

هنگامی که در جدال برای زندگی هستیم، ساز و کار چنان است که در این کشاکش‌ها، بسا که این لایه از هوشیاری‌مان به غارت می‌رود.

و آن‌گاه که به‌خود نباشیم، تزویرها می‌کنیم و خود نمی‌دانیم

دروغ‌ها می‌گوییم و حقیقت می‌انگاریم

این عجیب نیست، اما اندوهبار، هست

برای این همه دروغ‌ها که می‌گوییم، و تزویرها که می‌کنیم،‌  طلب بخشایش  از خداوند، بیهوده ترین کار ممکن است

شایسته‌تر شاید این باشد که از او بخواهیم کمک کند تا شعله‌ی  لرزان آگاهی‌ را در شبستان وجودمان زنده نگه داریم

موسی نیستیم که طلب دیدار خدا کنیم

به جای آن بوته‌ی شعله‌وری که در طور بود،  شعله‌ی آگاهی را در ما فروزان کند تا خود را آن‌گونه که هستیم ببینیم

شاید آنگاه راهی هموار شود برای دیداری شایسته  با او، با تو، با دیگران

«تکلمه ای از علی طهماسبی؛آیین پژوه»



دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠
دور از دیار نخواهم شد...

این آخرین شعر بانوی غزل سیمین بهبهانی است. به نقل از صفحه بهنود:

خواهی نباشم و خواهم بود دور از دیار نخواهم شد
تا "گود" هست، میان دارم اهل کنار، نخواهم شد
یک دشت شعر و سخن دارم حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم آسان شکار نخواهم شد

من زنده ام به سخن گفتن جوش و خروش و برآشفتن
از سنگ و صخره نیاندیشم سیلم، مهار نخواهم شد
گیسو به حیله چرا پوشم گردآفرید چرا باشم
من آن زنم که به نامردی سوی حصار نخواهم شد
برقم که بعد درخشیدن از من سکوت نمی زیبد 
غوغای رعد ز پی دارم فارغ ز کار نخواهم شد

تیری که چشم مرا خسته ست بر کشتنم به خطا جسته ست
"بر پشت زین" ننهادم سر اسفندیار نخواهم شد
گفتم از آنچه که باداباد گر اعتراض و اگر فریاد
"تنها صداست که می ماند" من ماندگار نخواهم شد
در عین پیری و بیماری دستی به یال سمندم هست
مشتاق تاختنم؛ گیرم دیگر سوار نخواهم شد.



پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠
در آستانه دهه 40 زندگی ام...

این هم فالی که رفیق شفیق من برام در آستانه دهه  40 زندگی ام گرفته:

بر سر قایقش اندیشه کنان  قایق بان
دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:
"
اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد."

سخت طوفان زده روی دریاست
نا شکیباست به دل قایق بان
شب پر از حادثه.دهشت افزاست.

بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان
نا شکیباتر بر می شود از او فریاد:
"
کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!"

[نیما]



جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠
آسمان تیره خرمشهر ...

امروز در خبرها خواندم که برای چندمین بار متوالی در سال جاری، توده غلیظ گرد و غبار آسمان شهرهای آبادان و خرمشهر را تیره کرده است.

اما آنگونه که من میدانم, آسمان خرمشهر سالهاست که تیره و تار است! و در این میان هیچ کدام از دولت های گذشته قدم موثر و پیوسته ای برای بازسازی و ترمیم ش بر نداشتند. همه سعی و کوشش آنها محدود  شد به طرح های شعاری و تبلیغاتی که جز هدر دادن سرمایه ملی دردی از شهر و شهروندانش دوا نکرد. از دولت پر طمطراق سازندگی و دولت سیاست زده اصلاحات گرفته تا دولت کنونی عدالت گرای گدا پرور هیچگاه طرحی جامع و واقع گرا برای ترمیم چهره خسته و جنگ زده شهر بطور جدی ارایه نکردند. حالا گیریم چند روز در سال گرد و غبار آسمان شهر را بپوشاندو بعد چند روز بادی بوزد و این غبار را با خود ببرد. با سیمای ناامید و همیشه غم گرفته شهر چه باید کرد. آخرین بار شاید بهار 81 بود که خرمشهر را دیدم. خیل بیکاران کنار دیوار آفتاب گرفته بودند- خانه های بسیاری همچنان نیمه تمام رها شده و انبارهای خالی کنار گمرک- همه و همه گواهی بر این بود که کسی این شهر را جدی نمی گیرد. نه مسولین و نه ساکنان محدود آن.

حالا شنیده ام برای سال آینده که ایران میزبان کشورهای غیر متعهد است می خواهند 600  میلیون دلار بدهند برای ساخت محل کنفرانس در کیش!!؟ همینقدر میدانم که دو سالن مجلل بنام سالن اجلاس سران در تهران پیشتر ساخته شده و به بهره برداری رسیده است. پول وسرمایه ممکن است شرط کافی جهت بهبود وضعیت اسفناک خرمشهر نباشد اما بی شک شرط لازم برای اجرای هر طرحی در آنجا خواهد بود.



پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠
حکایت سوم -انگاری دود شده رفته هوا
بار سوم بود که زنگ رو فشار میدادم که خانومی چادر بسر از دو تا خونه اون ور تر سرشو نصفه نیمه از در بیرون کرد و با صدای کمی گرفته گفت: نیستن آقا - بی بی
 جهان خونه نیست -
گفتم نمیدونین کی برمیگردان -
گفت والا چه عرض کنم خیلی وقته کسی از بی بی جهان خبر نداره - این آخری ها  میگفتن ناخوشه- رفت سفر خارجه و برگشت اما یکی دو ماهه انگاری دود شده
رفته هوا...
شاید دوباره رفته باشه خارج پیش پسرش؟
نه! اگه میخواست بره میامد برای خدا حافظی- اینجوری بی خبر نمیرفت- انشاءالله  هر جا هست سالم و تندرست باشه - سی ساله اینجا تو این محله ام - ندیدم کسی
 با بدی ازش یاد کنه- هرچند این آخری ها بعد از فوت آقا نصی زیاد آفتابی نمیشد و بیشتر تو خودش بود-
حالا فکر میکنی از کجا بتونم خبری ازش بگیرم- والا چه عرض کنم- دختر این مستاجر بالایی ما باهاش خیلی دمخور بود اما الان یک ماهی میشه اون ها اسباب کشی
 کردند و رفتن شهرستان..
ممنون خانوم- حالا یه یادداشت اینجا برا ش میزارم با شماره تلفن اگه برگشت باهام تماس بگیره-
آخرین بر بعد از عملش دیدمش - عمده بود مطب دکتر اخلاصی احتمالا دختری هم که  باهاش بود همونیه که خانوم همسایه میگفت. حالا هر دو شون آب شدن و رفتن
زیره زمین یا به گل اون خانوم دود شدن و رفتن هوا... نکنه دختره وارش داشته بردش شهرستان پیشه خودش-
شرمنده که دوباره مزاحم میشم - حالا دیگه خانوم همسای با اعتماد بیشتر داره  خونشو کاملا باز کرده بود و تمام قد ایستاده بود تو چارچوب - میشه بفرمایین این
 مستاجر قبلیتون تشریف بردن کدوم شهرستان -
رفتن مراغه - از طرف پدر اهله مراغه بودن - انجا باغ داشتن انگاری - اسمشون ؟
 نزاشت حرفام تموم بشه - آقای جوزانی بود - دخترش هم عصمت -.....
به شب نکشیده نشستم تو قطار تا مراغه- 6-7 ساعت مغتنم برای هم آغوشی با خاطره و رویا- .....


چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
قسمت دوم- حکیم

به سیروس و فرشته نگفته بود. فقط بهادر خبر داشت. دکتر تولایی براش  یه وقت گرفته بود از بیمارستان قلب. دو هفته وقت داشت  کارهای عقب موندشو سرو سامون بده. به بهادر هم گفته بود. چشای بهادر پر اشک شدند وقتی بی بی حکایت کوچک شدن قلبشو براش گفت. وسط این معرکه آقا نصی مدام از این وره اتاق به اون وره اتاق میرفت و می آمد و  غرغر  میکرد: آخه این دیگه چه مرضیه. مگه قلب آدم هم آب میره. بعدش اهی کشید و زد  روی دستش. عجیبه - تو مطمئنی که دکتر همین رو گفت ؟ نگفت چرا ؟ چه جوری؟ 

برای خودش یه برنامه کامل با تمام جزییات برای این دو هفته گذاشته بود،

نباید چیزی از قلم می افتاد. از حلالیت طلبیدن از همسایه ها و تسویه حساب با کاسبای محل تا  خرید کفن و توصیه هایی  برای  مراسم تدفینش به  دختر سید مرتضا همدم تنهاییش .  

تا رسید خونه ، بچهای خواهرش پشت در بودند. سماور و که به برق میزد، آقا نصی گفت :  حالا  مطمئنی که باید حتما عمل کنی، دوا درمون دیگهی نداره ؟ قرصی?شربتی?          



[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]